برای شهر کوچک بارونی من!



این نامی ست برای اتاقک ِ گپ های شبانۀ من با شما که به هزارو یک دلیل درآن
سَرک می کشید.


کَمَکی از پیشینه ام.
از شمالی ترین نقطه ایران می
آیم. نقطه ای میان زیردامنه های لیلاکوه و ساحل چمخاله. نقطه ای میان باران ومِه و
آبچکان خانه های سفالی. ازمیان عطر بهار نارنج و بوی گس ِ چای و برنج زاران ِ سبزو
زرد می آیم. آنجا که زنان رنگین پوش، خم شده تا زانو درآب وَنم وزالو از دیر باز و
تا هنوز نشاء های برنج را دانه به دانه می کارند ومردان با داس هاشان دُم سیاه ِ
صدری درو می کنند.
پنجاه وهفت سال پیش در خانه ای با قدمتی صد ساله. دریک عصر
سرد زمستانی باقیچی خورشید ماما بند نافم بریده شد قبل از من هشت برادرو خواهر
دیگرم راهم درهمان بالا خانه، درهمان اتاق بزرگ سقف بلند، پشت همان بخاری هیزم سوز.
ودر همان تشت مسی جهازی مادر بدنیا آورده بود.
تخمَکم ازپدری ست با اعتقادات
مذهبی سنتی. عطار بود. آهسته می رفت و آهسته می آمد تا گربه شاخش نزند.
پُر
دردسرترین فرزند خانواده بودم. همۀ افراد خانه به ویژه مادرم را تا مرز جنون
آزاراندم. همۀ غصه ی مادرم درس نخواندنم بود. روزیکه آن ورقه کذایی را از مدرسه
گرفتم به خانه بردم و روی سینه مادرم سنجاقش کردم وگفتم این هم مدال افتخار برای
تو.
دبستان ودبیرستان را درهمان شهرکوچک بارانی به پایان رساندم. برادر دوسال
بزرگترم دانشجو بود وموجب آشنایی من با کتاب و شعار، آخرین سال دبیرستانم آغازِ ِ
بوگرفتن کله ام از قرمه سبزی بود.
آزادی خواهی ومساوات طلبی ام نه از روی دانش و
اندیشه بل، تبعیت از جوانی وشور و جنون بود و پیامد آن، در بدری ِ ناخواسته ای شد و
پناه بردن به کعبه کمونیست های جهان و دیدن ِ آن مدینۀ فاضله! که خود داستانی
است.

از آرزوهای سرخورده وشروع تجربه زندگی در اروپا تا به امروز، بیست
واندی سال می گذرد.
براین امیدم که از لابلای گپ های شبانه مان در اتاقک، از
«شهر کوچک بارون زده ام» برای من وتو دریچه ای بازشود بروی شادی وامید.
براین
آرزویم که ایجاد این اتاقک فرصتی باشدتا توحرفت را بزنی و من نیز. نه آنطورکه تو می
خواهی بشنوی و نه آنجورکه من می خواهم تو بگوای...


دوستتان دارم و
برایتان سبد سبد شادی می خواهم. آبی باشید وُ آفتابی.
دیماه یک هزارو سیصدو
هشتاد وهفت
هشدرخان
ه . لیله کوهی

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

من و پچ پچهای ذهن...


ه . لیله کوهی


دیشب به تماشای فیلم زندگی ادیت پیاف آوازه خوان بزرگ فرانسوی نشسته بودم. تمام شب ذهنم را صحنه های فیلم پُر کرده بود.

صبح که می شود، همچنان در گیر فلاش بک های فیلم هستم. لحظه ای رهایم نمی کند. لباس می پوشیم و سوار ماشینم می شویم. فاصله ی خانه تا محل کارم با هم گرم گفتگو هستیم.

اغلب روزها این فاصله را نیم ساعته طی می کنم، اما امروز تا ابدیت...

می روم توی جلد سیمون، دوست و دستیار خانم پیاف در محله ای شلوغ از پاریس، کلاهم را از سر بر می دارم، با دستی چسبیده به تیرک چراغ برق دست دیگررابا کلاه جلوی زنان و مردان در حال عبور می گیرم و جرینگ جرینگ سکه ها را می شنوم. با پاسبانی که مانع از خواندن خانم پیاف می شود دهن به دهن می شوم. می گوید، سیمون برای امروز بس است. بال به بال می شویم و از کوچه های باریک سنگ فرش محله های پاریس که نم باران خیس شان کرده می گذریم. به کافه ی لوگرنی می رسیم. کافه مملو از آدم است، از لابلای میز ها ودود سیگار که رقص کنان بطرف سقف کافه در پروازند عبور می کنیم. پشت بار می نشینیم، اولین پیک مارتینی را سفارش می دهیم. پیک دو سه، ده و یازده. مست و تلو تلو خوران از کافه می زنیم بیرون. با باج گیرمان شاخ به شاخ می شویم. باقی مانده ی انعام آوازه خوانی را دو دستی تقدیم رئیس باج گیرها می کنیم. تازه، مثل هر شب می شویم آس و پاس. دست از پا دراز تر به خانه برمی گردیم.

فردا، باز روز را با آوازه خوانی ادیت شروع می کنیم. امروز به محله اشراف پاریس

می رویم. بر خلاف دیروز، پول ها اسکناس اند و ازشان صدایی بلند نمی شود. از دیدن اسکناس ها شادم و سرخوش،شادی تمام پهنای صورتم را پو شانده.

ادیت در دنیای آوازش غرق است، پادام... پادام... پادام...

مسیو لویی دوپله امروز خانم پیاف را کشف می کند. به کاباره مون مارتر دعوت می شویم. مارا به آهنگ ساز بزرگ مسیو ریمون آسو معرفی می کنند.

خانم پیاف بزرگ می شود. بزرگ، بزرگ، بزرگ. جهانی می شود.

***

ها چی! ضبط صدا ببخشید! یادم رفته بود سر کارم هستم. مشتری مرا صدا می کند چیزی می خواهد. بخودم می گویم کاش حالا نمی آمد و مرا با پستوی ذهنم تنهامی گذاشت. یک جوری محترمانه دست به سرش می کنم. دوباره بر می گردم پاریس نزد خانم پیاف.

زوایای فیلم را مرور می کنم ضعف ها و کاستی ها ی شخصی و تند خویی این آوازه خوان بزرگ، و نگاه مردم فرانسه به ارزش های ملی شان.

هنر را از دو سو به ارث برده بود: مادری آوازه خوان دوره گرد و پدری آکروبا تیست. کودکی خانم پیاف پُر بود از درد و رنج. مهر مادری را نه از مادر واقعی، بلکه ازخانه ی زنان، از تی تین و گرمای تن آن زن خود فروش که حسرت داشتن فرزندی مثل ادیت را دارد.بی شک آن روزی که با ادیت خود را در یکی از اتاق های فاحشه خانه زندانی کرد و اصرار می ورزید که من از این پس خود فروشی نخواهم کرد وبا آن آرایش عجیب و غریب خواست به صورت فقر تف گنده ای بپاشد.

اولین باورهای آسمانی را تی تین به او القاء کرد. وقتی چشم های ادیت کوچولو دچار آسیب شد اورا به کنار آرامگاه مادر ترز می برند و از او می خواهند زانو بزند و التماس کند و این باور را ادیت تا پایان عمر با خود داشت. کودک بود، اما شعله ی ایمان را از درون شعله های آتش شعبده باز سیرک وهمکار پدرهم می دید و با او رازو نیاز می کرد. ضربه های کوچک و بزرگ یکی پس از دیگری در تمام زندگی بر پیکر لاغر و نحیف او وارد می شد. خودرا به جای سیمون می بینم در لحظه ای که پلیس به خواست خانواده ام مرا بزور از او جدا می کند. بعد ها سخت گیری ریمون آسو و مهربانی های خانم مارگریت مونو پیانیست مشهور از پیاف، خواننده ی خیابانی، که هیچگاه پا بند نظمی نبود، آوازه خوانی جهانی ساخت. پاداش این تربیت را بار ها حضوری،با قدردانی مردم فرانسه، دریافت کرد و پس از مرگ نیز. خود را سر میز کنار ادیت پیاف می بینم، آن شب که خانم مارلین دیتریش پس از کنسرت سر میزمان آمد و به ادیت گفت من سالها حس خیابانهای پاریس را گم کرده بودم و تو امشب با آواز هایت مرا به کوچه پس کوچه های پاریس بردی، و او لحظه ای دست و پایش را گم کرده بود. نمی دانست در جواب چه بگوید. من فقط در آن لحظه به چکه چکه های شامپاینی که با دستپاچه شدن ادیت روی میز واژگون شده بود و روی کفش هایم می ریخت فکر می کردم...

***

به خانه می رسم. صدای ضبط بلند است. فارسی می خواند: وطن کیه، وطن چیه، لالایی بچگیه،... زبان مادری مونه،مارو بهم می رسونه... تصویر ادیت پیاف با خطوط چهرۀ دیگران در هم می شود. مرضیه را می بینم. برای خواندن که عشق زندگی اش بود، مجبور به بالا رفتن از تانک و شعار دادن و تبلیغ سازمانی می شود. دلکش را می بینم. خسته و بیمار با صدایی گرفته آمده برای هموطنانش بخواند. لچک سرش کرده اند. برایش دست می زنم. فریاد می کشم. می خواهم صدایم رابشنود و بداند آنجا هستم، در میان انبوه جمعیت در سالن فولکس هوخ شوله ِ کُلن. روسری لیز می خورد و دلکش می خواند: خاطرات کودکی بر نگردد، دریغا! شور و حال کودکی بر نگردد، دریغا!

ادیت و دلکش یکی می شوند، دست هم را می گیرند برای مردمشان می خوانند. گوگوش را می بینم اشکهایش را وقتی پس از بیست سال سکوت توانست برای آنها که جوانی شان را با او زندگی کرده بودند بخواند.

چهره ها آنچنان در هم فرو رفته اند که دیگر قادر به تشخیص کسی از دیگری نیستم . اینجا سیمین غانم ، آنجا پریسا. احساس می کنم همه شان برای من می خوانند. چقدر سپاس، قدردانی و دلجویی از صدایی که از خانه ی خود تبعید شده دشوار است. مردم فرانسه برای ادیت پیاف دست می زنند، بلند می شوند کلاهشان را به هوا پرت می کنند. در میان آنهایم، فریادم را می شنوم، بلند تر و روی صحنه چهره ها، زبانها، رنگها با هم سر فرود می آورند. انگار همه شان می دانند چه می خواهم بگویم.

9 فوریه 2008

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر