برای شهر کوچک بارونی من!



این نامی ست برای اتاقک ِ گپ های شبانۀ من با شما که به هزارو یک دلیل درآن
سَرک می کشید.


کَمَکی از پیشینه ام.
از شمالی ترین نقطه ایران می
آیم. نقطه ای میان زیردامنه های لیلاکوه و ساحل چمخاله. نقطه ای میان باران ومِه و
آبچکان خانه های سفالی. ازمیان عطر بهار نارنج و بوی گس ِ چای و برنج زاران ِ سبزو
زرد می آیم. آنجا که زنان رنگین پوش، خم شده تا زانو درآب وَنم وزالو از دیر باز و
تا هنوز نشاء های برنج را دانه به دانه می کارند ومردان با داس هاشان دُم سیاه ِ
صدری درو می کنند.
پنجاه وهفت سال پیش در خانه ای با قدمتی صد ساله. دریک عصر
سرد زمستانی باقیچی خورشید ماما بند نافم بریده شد قبل از من هشت برادرو خواهر
دیگرم راهم درهمان بالا خانه، درهمان اتاق بزرگ سقف بلند، پشت همان بخاری هیزم سوز.
ودر همان تشت مسی جهازی مادر بدنیا آورده بود.
تخمَکم ازپدری ست با اعتقادات
مذهبی سنتی. عطار بود. آهسته می رفت و آهسته می آمد تا گربه شاخش نزند.
پُر
دردسرترین فرزند خانواده بودم. همۀ افراد خانه به ویژه مادرم را تا مرز جنون
آزاراندم. همۀ غصه ی مادرم درس نخواندنم بود. روزیکه آن ورقه کذایی را از مدرسه
گرفتم به خانه بردم و روی سینه مادرم سنجاقش کردم وگفتم این هم مدال افتخار برای
تو.
دبستان ودبیرستان را درهمان شهرکوچک بارانی به پایان رساندم. برادر دوسال
بزرگترم دانشجو بود وموجب آشنایی من با کتاب و شعار، آخرین سال دبیرستانم آغازِ ِ
بوگرفتن کله ام از قرمه سبزی بود.
آزادی خواهی ومساوات طلبی ام نه از روی دانش و
اندیشه بل، تبعیت از جوانی وشور و جنون بود و پیامد آن، در بدری ِ ناخواسته ای شد و
پناه بردن به کعبه کمونیست های جهان و دیدن ِ آن مدینۀ فاضله! که خود داستانی
است.

از آرزوهای سرخورده وشروع تجربه زندگی در اروپا تا به امروز، بیست
واندی سال می گذرد.
براین امیدم که از لابلای گپ های شبانه مان در اتاقک، از
«شهر کوچک بارون زده ام» برای من وتو دریچه ای بازشود بروی شادی وامید.
براین
آرزویم که ایجاد این اتاقک فرصتی باشدتا توحرفت را بزنی و من نیز. نه آنطورکه تو می
خواهی بشنوی و نه آنجورکه من می خواهم تو بگوای...


دوستتان دارم و
برایتان سبد سبد شادی می خواهم. آبی باشید وُ آفتابی.
دیماه یک هزارو سیصدو
هشتاد وهفت
هشدرخان
ه . لیله کوهی

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

ازکوچه باغ های لنگرود تا گورستانی سرد و مه آلود در نروژ!









ازکوچه باغ های لنگرود تا گورستانی سرد و مه آلود در نروژ!
ه. لیله کوهی


بیاد ابراهیم اصغر نژاد

یک پایمان تهران و یک پایمان لنگرود. سی سال قبل آنروزها که کشورآبستن حوادثی بود. با شبهای شعرانستیتوگوته، جنبش روشنفکری می رفت تا به کمک کانون نویسندگان و دانشجویان دانشگاه ها وانجمن های صنفی زمینه سازتحولات جدی شود.
با کمک تنی چند از دوستان همشهری کانون فرهنگی ای را با نام (انجمن فیلم وسخن) درلنگرود پایه گذاری کردیم و
به همت دوستی که آن سالها در اتاق فیلم فوق برنامه دانشجویی فعال بود. فیلم هایی برای نمایش به شهرستان بردیم . یادم می آید روزی من و دوستم به فکر برپائی نمایشگاه عکس افتادیم و برای دسترسی به عکس های دیدنی عکاس مشهور کشور، نصراله کسرائیان، مجبور شدیم دست به دامن همشهریمان، زنده یاد زین العابدین کاظمی "عبدی" همکار و دوست نزدیک آقای کسرائیان بشویم.
از میان چند صد عکس، هفتاد عکس از گوشه وکنار ایران را انتخاب کردیم. ونمایشگاه دیدنی در اداره آموزش وپرورش لنگرود به نمایش گذاشتیم و مسئولیت نمایشگاه را به نقاش وخطاط خوش ذوقی سپردیم. بمدت بیست وهشت روز آن نمایشگاه برپا بود و هزاران باز دید کننده از شهر های دور و نزدیک داشت .
زندانیان سیاسی یکی پس از دیگری از زندانهای کشور آزاد می شدند. شهرما نیز حال وهوایی دیگر داشت برادران غبرایی: مهدی ،هادی ،حسین، برادران پور یکتا: عبدالحسین و رضا. سید علی میرنوری، تقی سمساری و غلام بی آزار و ... یکی پس از دیگری از زندان آزاد شدند.
برای جلسات سخنرانی سراغ تنی چند از آنها رفتیم . درمیان کاندیداهایمان از عبدالحسین پور یکتا جواب مثبت دریافت کردیم. سالن پیشاهنگی شهر با گنجایش چهار صدنفر مملو از جمعیت شد. اطراف سالن، پراز کسانی بودکه جا برای نشستن نداشتند وایستاده به حرفهای سخنران گوش می دادند وتعداد زیادی از جوانان شهر، اعم از دختر وپسر، نیز در بیرون از سالن سرپا ایستاده بودند. بجز اندکی تشنج در بیرون، جلسه به خوبی برگذارشده و به پایان رسید.
رادیوهای فارسی زبان ِ کشور های خارجی درراس آنها رادیو مسکو، و بی بی سی، با بزرگ نمایی اخبار جاری کشوررا هرروز اینگونه گزارش می کردند: جوانان انقلابی شهر لنگرود با وجود حکومت نظامی، کنترل و عبور ومرورتمام شهر را در دست دارند. صف های طولانی نفت و نان به همت جوانان تحت کنترل است.
صبح روز تاسوعا بازاریان شهر تظاهراتی را سامان دادند. ما نیزدرآن شرکت کردیم شعار ها تا مرزی معین پیش میرفت.
صف اول تظاهرات پر بود از ملایان ِ بنام شهرکه با عمامه های سفید وسیاه بصف کشیده بودند. شهربانی ابتدای جاده لاهیجان قرار داشت.و وسط خیابان اصلی شهر را پاسبانان مسلح به دو نیم کرده بودند. پژواک ِ این جمله ی حاج آقا محمدی، آخوند مشهور شهر، خطاب به حاج آقا اکبری، یکی دیگر از ملاها، پس از سی سال، هنوز درگوشم است که می گفت آقا برگردیم ما را چه با پاسبان جماعت در افتادن؟! آنها تفنگ دارند و دیدیم چطوراز توبره ی گذشته خوردند وهم ازآخور حال میخورند!!
در لحظات پایانی آن تظاهرات، تصمیم به برگزاری تظاهرات مستقل چپ را گرفتیم و روی یاداشت های کوچکی نوشتیم .صف مسقل چپ، عصر امروز، ساعت چهار بعدازظهر، از مرکز راه کج محله.
زمان کوتاهی تا برگزاری تظاهرات عصر باقی مانده بود. باعجله برای خرید پارچه به بزازی یکی از برادران اشکوری مراجعه کردیم. خوش نویس ما پسر عینکی وبلند قامتی بود که چشم بهم زدنی چندین پلاکارت نوشت. وبرنردهای ایوان خانه پدری، برای خشک شدن، آویزانشان کردیم.
برای انتخاب شعار ها و هماهنگی با شعار های جنبش دانشجویی تهران، به اتفاق تنی چند از رفقای فدایی، در منزل دوستی جلسه ای برگزارکردیم و تهیه متن پایانی و قطعنامه را به دوست مان «و ش» واگذار کردیم.
شاید آنروز برای اولین بار طیف گسترده نیروهای چپ در کنار هم قرار گرفتند و طبیعتاَ با درک و دید آنروزی مان در گیریهای مان هم کم نبود و درگیرودار چنین روزهایی بود که متوجه شدم مدتی ست برهر کجا که می روم کسی پشت سرم هست و همۀ حرکاتم را زیر نظر دارد. آنروز هم تا آخر تظاهرات در کنارم بود. جوانکی لاغر اندام، با کاپشن و شلوار سبز ارتشی که پنج شش سالی از من جوانتر به نظر می رسید. قیافه اش بسیار آشنا بود. فکر کردم باید برادر بزرگترش را بشناسم، همبازی فوتبال هم بودیم. بعد ها هم مرتب می دیدمش، کنار بساط کتاب روبروی بانک تهران وکنار ستاد چریکهای فدایی واقع در سبزه میدان یا وسط بحثهای خیابانی.
من ازتفکری دیگر دفاع می کردم و او معروف به "ابراهیم پراتیک"از سازمان چریکهای فدائی خلق.
فردای بعد از 22 بهمن، ستاد شان بدست یک مشت چماقدار بسته شد دفتر تشکیلات ما هم به آتش کشیده شد. ما را جدا جدا زدند.
سالها از او خبری نداشتم تا یک روز در خانۀ دوستی در( گوتنبرگ) صدایش را دوباره از آنسوی خط تلفن شنیدم با خنده از آنروز های دور برایم گفت و اینکه می خواسته مراقبم باشد.
حالا اما یاد آوری آن خاطرات ما را فقط به هم نزدیک تر می کرد. می دانستیم هم سر نوشتیم تبعیدی و اپوزسیون.
با این امید که روزی دیگر دروطن در شهر کوچک شمالی مان همدیگر را ببینیم، خدا حافظی می کنیم.

خبر می رسد که او هم رفت. خفته در گورستانی سرد و مه آلود در نروژ.

انگار همین دیروز بود. اخبار بد به سرعت برق وباد مخابره می شوند. شنیدی؟چی را؟ بیماری ابراهیم را.می پرسم کدام ابراهیم؟ می گوید ابراهیم چریک. می پرسم ابراهیم اصغر نژاد؟ می گوید آری. تازه با این سئوال صد پرسش دیگرهم سر ریز می شود! بیماریش چی هست؟ می گوید سرطان مغز! با شنیدن این کلمه (لعنتی) تازه حساب کار دستم می آید ای وای! این درد بی درمان به آسانی دست از سر ِ آدم برنمی دارد مخصوصا اگر در حال وروز ما باشی یعنی تبعید ودور از یار ودیار.
مگرپرکشیدن حمید مقدمی را ندیدیم؟ شاد وسرزنده سر شار از زندگی اما با همین درد ِ پدرسگ در معده، جلوی چشم همه مان پرکشید ورفت و هیچگاه باز نگشت. آخرین گفتگوی با او پس از این همه سال هنوز با من است چند روز قبل از مرگش خواستم به او دلداری بدهم اما او شاد و غزلخوان بود برایم تعریف کرد که وقتی دکتر معالجش از او پرسید تو چطور غده ی به این بزرگی را در معده جا دادی؟ گفت: به دکترم گفتم، ما ایرانی ها بخصوص آنهائیکه کارشان مخفی کردن چیزهای سری ست مثل آب خوردن جا سازی می کنیم این غده که چیزی نیست. با شنیدن این حرف به خودم گفتم تو برو کشکت رو بساب احتیاجی نیست به این آدم روحیه بدهی او با طنز هایش به دنیا روحیه میدهد.

از بروبچه های نسل بهمن 57 همۀ آنهائیکه در جوشش آنروزهای لنگرود بودند کسی نیست ابراهیم را با آن عینگ قاب کائوچویی اش از یاد برده باشد حضور هرروزه اش کنار چادر بحث چریک ها در محله راه پشته یا نگهبانی شبانه در محلات. از لاستیک آتش زدن ها وبستن پل رودخانه که شهر را به دو نیم می کرد. خلاصه هروقت بخواهی از گاهشمار آنروزها حرفی بزنی بیگمان نام او در ردیف اول آن یاد ها خواهد بود.
بی شک او هم مثل همۀ ما ثانیه می شمرد تا روزی در جشن رهایی از این همه رنج ودرد به خانه برگردد. افسوس عمر کوتاهش این آخرین آرزویش را با او به دور دست ها برد.
از همسرش( قمر) می شنوم که در روزهای آخرعمرش شعر ارغوان برزبانش بود بیاد او یک بار دیگر می خوانمش.

سایه از زبان ما می گوید:

ارغوان شاخه همخوان جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابی است هوا
یا گرفته است هنوز
...
هشتم ژانویه در راه است، سالروز از دست دادنش.

یک سالی است که درغم از دست دادن چریک فدائی شهرمان نشسته ایم.

دیماه 1388
هشدر خان آلمان

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه





آقای خیرت ویلدرس، شما تنها نیستید!
ه . لیله کوهی


آقای خیرت ویلدرس شمارا به فیلم فتنه تان قسم ناراحت نشوید! این کار ها در انگلستان تازگی ندارد.
اگر بخواهم از نمونه های تاریخی آن بگویم. باید سینه، سینه سخن، از سخن سرایان کشورم عبید وُ دهخدا وُ ایرج وُ عشقی، نقل کنم که در این مقال نمی گنجد. اجازه دهید ازبرداشت های خودم بگویم.
من شکی ندارم دولت آقای براون به زودی اعلام خواهد نمود که تمام اعضای کابینه اش به دین مبین اسلام مشرف شده اند.
تشریف فرمائی اعضای کابینه آقای براون، به اسلام عزیز خود آدابی دارد.
اجازه بدهید کمی از آدابش بگویم. قبل از هر چیز باید این برادران محترم، ختنه شوند. ختنه شدن هم آدابی دارد. لابد می پرسید ختنه چی هست؟ حضور محترم ِ تان عرض کرده باشم.
ختنه یعنی اینکه مثلاَ آقای براون را روی ملحفه سفیدی بخوابانند و دلاکی را با ابزار دلاکی اش خبرکنند و به قول مش قاسم خودمان عضو شریف اش را پخ! پخ!
بعد از این مرحله، اول بسم الله بین دولتین ذینفع، دعوایی در خواهد گرفت. انگلیسی ها به جراحان مجرب خود در عمل جراحی تعصب دارند. اما جمهوری اسلامی ایران، به ویژه مقام رهبری زیر بار نمی روند و تاکید دارند باید عمل ختنه به وسیله دلاکان زبده، که از قم و مشهد مقدس به بریتانیای کبیر صادر می شوند انجام شود.
انگیسی ها می گویند رهبران ایران زور می گویند تیغ دلاکی دوره اش سر آمده و ما بهترین جراحان دنیا را داریم بسیاری از آیات عظام برای عمل جراحی در انگلستان تحت مداوا قرار می گیرند.
حالا مقام معظم رهبری می فرمایند باید روی زمین و با تیغ دلاکی عمل عضو شریف انجام شود.
اما آقا فرمودند بله! کار ختنه دربیمارستان شرعی نیست و السلام.
گویا دعوا سر ِ بعد از ختنه هم هست. جمهوری اسلامی ایران اعتقاد دارد بعد از ختنه برادران انگلیسی باید لنگ ِ دستباف ِ مردم نطنز و قم را ببندند. اما مجلس فخیمۀ انگلستان می گوید ما تاریخا و به شکل سنتی دامن اسکاتلندی می پوشیم، برای حل دعوای تاریخی خودمان با اسکاتلندی ها،هم بهتر است، به جای لنگ نطنزی دامن اسکاتلندی استفاده کنیم.
اما مرغ رهبر معظم یک پا دارد ومی گوید الا وُ بلا فقط لنگ وطنی البته مقام رهبری درست می فرمایند و استدلالشان منطقی ست. رهبر اعتقاد دارند آن دامن های اسکاتلندی غربی است و ترویج غرب زدگی، و به آداب وسنت و دین ِ مبین اسلام ضربه می زند. و درثانی آن دامن های اسکاتلندی زمخت و پارچه اش زبر است عضو شریف را تحرک می کند و نمی گذارد خونش بند بیاید و به خاطر کوتاهی اش به هنگام نماز جماعت عورت نمازگذاران به وقت رکوع دیده می شود و نماز ِ، نمازگذار را باطل می کند. لذا باید بعداز ختنه برادران دولت «گلدن براون» همگی لنگ دستباف مردم مسلمان ِقم و نطنز را ببندند چون هم جنس پارچه نرم وُ لطیف است و هم بلند تا نوک پا و هیچ احدُالناسی نمی تواند از آن زیر میرها دید بزند و مضافا خواهران عضو کابینه ومجلس عوام هم باید با چادر و حجاب اسلامی در هایدپاک لندن به امامت حاج اکبر آقا اقتدای نماز جماعت کنند. تا از این طریق تبلیغی برای دین مبین اسلام بشود وهم درس عبرتی برای نا مسلمانانی همچون «سلمان رشدی» و آدم هایی از این دست.
به گفته یکی از خبرگزاری های داخلی به زودی لایحه ای به مجلس انگلستان برده می شود که پس از تصویب آن لایحه از آن تاریخ فقط ورود دیپلمات های مسلمان به انگلستان آزاد می باشد.
و کلیۀ دیپلمات های مرد باید در اتاقک های بازرسی در فرودگاه های انگلستان به هنگام ورود، آزمایش ختنه بشوند در صورت قبولی اجازه ورود خواهند گرفت. آقای خیرت ویلدرس شما دعا کنید کار به امتحان معارف اسلامی و سئوال کفن چند متر است و انکر و منکر شب اول قبر نکشد! والا حسابتان با کرامت الکاتبین است.
آقای ویلدرس اجازه دهید یه کوچولو از نام کوچکتان «خیرت» چیزکی قرض کنم. «خیرت» مرا به یاد خیر و خیرات انداخت از آنجائی که در اسلام عزیز اسراف حرام است، دلم نیامد آن همه اضافات عضو شریف ِ برادران ِ کابینه به هدر برود و راهی کیسه های زباله بشود. شنیده ام سینه زنان اربعین در لندن بعد از سینه زنی گرسنه اند گفتم بد نیست از بیت رهبری چند دیگ بزرگ و یکی دو آشپز ماهر به لندن بیاوریم. در لندن هم کم نیستند برادران مسلمان پاکستانی که به شغل شریف تجارت ادویه مشغولند یکی را می فرستیم تا از این برادران مقداری نمک و زردچوبه و فلفل پاکستانی تهیه کند . آبلیموی شیرازی و رُب انار ِ ساوه ای را از مغازه آقا رضا خریداری می کنیم و یک واویشکای جغور بغور حسابی می پزیم. اما از شما چه پنهان این طرح پیشنهادی من چنان گرفت که نگو و نپرس. خبر رسید واویشکای جغوربغور عضو شریف آنقدر خوشمزه شده بود که صف بلند ِ خیرات تا بیرون دروازه لندن ادامه داشت و صف دیگری هم برای عمل عضو شریف. می گویند آنقدر تعداد متقاضیان عمل عضو شریف زیاد بودند یک هوا پیما دلاک از ایران مجددا صادر شد. و عضو شریف بود که پخ پخ می شد و دیگ دیگ واویشکای جغور بغور بود که سرخ می شد.
آقای خیرت ویلدرس می خواهم رازی را باشما درمیان بگذارم شما هیچ می دانید علت تاخیر تاریخی آن قضیۀ تحریم ها و موضوع اتم بازی ایران چرا آن همه کش دارشد؟ همه می گفتند آقای خاویار سولانا قالیچه ابریشم قمی گرفته! اما نه جانم اینطور نیست قبل از نمایندگان و دولت انگلستان ایشان اولین خارجی ای بودند که به دین مبین اسلام گرویدند و عمل ختنه را هم در بیت رهبری انجام دادند تا عضو شریفشان خوب تبرک شود . بعد ازآن ختنه و اعتقادشان به اسلام عزیز آن موضوع اتم ایران، کش دارشد و به همان خاطر محمود احمدی نژاد در نطق روز 22بهمن می گوید ما دیگر از کسی حساب نمی بریم بعد از چین و روسیه ما سومین قدرت جهانیم. به زودی ما شاهد گرویدن مردم جهان به اسلام عزیز خواهیم بود البته به رهبری آقا امام زمان و جمهوری اسلامی ایران!
اگر اینطور شود که می شود ازاین پس کلیۀ دیپلمات های مسئله دار مثل شما باز پس گردانده می شوند اینجاست که من به آقای خیرت ویلدرس می گویم تنها نیستید...

13 فوریه 2009 هشدرخان آلمان

اسلام درخطراست!
ه.لیله کوهی

ز کوی میکده دوشش بدوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید بدوش

با آمدن خمینی ای امام(ره)، سرتیپ پاسدار زارعی و جد و آبادش دست از کار زراعت کشیدند و در رکاب امام (ره) شمشیر زدند تا انقلاب اسلامی ما که از هزار وسیصد و اندی سال بعد از محمد صلوات الله علیه راکد مانده بود به بلاد کفر تا مرکز ینگه دنیا (امریک) و تا قلب کشورهای کمونیستی امریکای لاتین صادرشود. و دیدیم که شد. از کاستروی کمونیست گرفته تا اورتگا و چاوز، همگی به دین مبین اسلام مشرف شدند. نه اینکه خیال کنید از سر تصدق پول نفت و اینجور چیزها بوده! نه به جان شما، فقط تاثیر قدرت شمشیر و جمال ِ روحانی سرتیپ پاسدار بود که آنروزها در رکاب خمینی ای امام(ره) بود و هنوز به درجۀ سرتیپی مفتخر نشده بود. آن زمان با سردوشی سرجوخه ای شمشیر می زد! و آنچنان فتوحاتی کرد که نگو و نپرس! شخصا با یک واحد پیاده نظام تا روسیۀ سفید شمشیر زد و پرچم اسلام را در آن بلاد کفر برافراشت.
به یک مشت اراجیف دشمنان اسلام گوش نکنید که می نشینند مثل خاله زنک ها پشت سر «انقلاب اسلامی» ماحرف مفت می زنند، که پول بی زبان ِ نفت را می برند در لبنان و سوریه و چچن برای برادر بشار اسد یا حزب الله لبنان و برادران مسلمان فلسطین و یا در ونزوئلا چهل هزار واحد آپارتمان مجانی می سازند. در حالیکه مردم کشور«اسلامی» خودمان توی کارتن می خوابند. این ها همش حرف های مُفت و شش تا یه غازه.
مگر کور شدید و نمی بینید خانه های میلیاردی مردم ما را که زبانزد مردم دنیا شده! فقط تک و توک هنرپیشه های خیلی معروف ِ هالیوود در خانه های میلیاردی زندگی می کنند. در حالیکه در ایران(اسلامی) همۀ مردم در خانه های میلیاردی دارند زندگی می کنند!
جمع کنید بساط دروغ را، آن کارتن ها را ما خودمان برادران و خواهران بسیج و پاسدار به رهبری سرتیپ پاسدار زارعی برای شب چارشنبه سوری پخش کرده بودیم. الحمدولله بچه های مسلمان همۀ آن کارتن هارا آتش زدند از رویشان پریدند و یک صدا فریاد کشیدند: انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
در مورد کمک به مردم مظلوم فلسطین هم امام دوم سید علی آقا شخصا به سرتیپ پاسدار خودمان همین زارعی جان ماموریت داده بودند، برود در فلسطین مظلوم چندین هزار دار ِ شال گردن بافی راه بیندازد و به فلسطینیان مظلوم هم قول داده بود که به زودی کاری خواهیم کرد که این شال ها با مشهورترین کراوات های دنیا «کریستین دیور» و مارک «گابانا» رقابت بکند. بین خودمان باشد: با بیژن خودمان هم در بورلی هیلز تماس گرفتیم نمایندگی را به او بدهیم.
سید علی آقا هم گفته بود: اولین محصول شال که بافته شد بفرستید برای خود من تا من آن را برای تیمم و تبرک با خودم ببرم در نماز عید فطر به همه مسلمانان جهان بگویم خرید و داشتن این شال تولیدی مردم مظلوم فلسطین واجب شرعی است. و قرار شد برای جلوگیری از سوء استفاده تولید کنندگان چینی زیر هر شال مُهر «امام راحل» هم بخورد.
به دروغ های دار و دسته اصلاحات باور نکنید. اینها چشم ندارند ببینند سرتیپ جان ما تنها در سال گذشته 35هزار مورد ارشادی داشتند که به 31 هزار مورد آن شخصا در واحد نیروی انتظامی رسیدگی کردند. 124نفرشان را به مراجع قضایی تحویل دادند 52 روز از ابتدای سال به 7هزار و 933 نفر از اراذل و اوباش را با شلاق و شیرینی و آفتابه در گردن توی خیابان های تهران ارشاد اسلامی فرمودند.
مورد زنان خودفروش داستان ِ دیگری است: اوایل سال سرتیپ خان ما یکی یکی این زن های آن کاره! را ارشاد می فرمودند. بعد ها که دیدند تعدادشان هی زیاد و زیادتر شد نماز جماعت شش نفره راه انداختند.
این آیت الله شاهرودی فلان فلان شده، کون خودش گهیه ازآنطرفی ها خیری ندید، اصلاح طلب شد یقه سرتیپ ما رو گرفت. یکی نیست به این آیت الله بگه تو رو سننه؟ سرتیپ پاسدار ما داشته فرائض دینی رو بجا می آورده.
برای اینکه دامن آنها لکه دارنشه دامن هاشونو در آورده بودند. حالا این شاهرودی بی همه چیز، با بوق کرنا در تمام کشور سر و صدا راه انداخته: چرا نشستید، وااسلاما،اسلام در خطر است!
اول فروردین 1387 هشدرخان آلمان
دکان ِاصلاح طلبان بسته شد
ه. لیله کوهی

پس از بسته شدن دکان اصلاح طلبان هنوز طرفداران اصلاحات پشت این دکان ِ تعطیل شده چند سالی کوپن به دست صف ایستادند تا خود سید آل رسول ز در در آمد و گفت: توجه! توجه! کوپن های قندوشکر باطل شد فقط نمک باقی مانده کسانی که نیاز دارند بمانند، بقیه لطفاً جلوی دکان را خلوت کنند.
از آنجائی که مردم بی چاره ما ازدست این پدرسوخته ها فشارشان بالا رفته نمک برای همگان حتی برای بچه ها هم مضر است.
به این ترتیب کوپن اصلاح طلبی باطل شد. اما نمی دانم چرا مدافعان اصلاحات در اروپا و امریکا بدون نیاز به قند و شکر جلوی دکان تعطیل شده صف ایستاده اند و کسی نیست به این خانم ها و آقایان بگوید اصلاح طلبی مُرد. سوم و هفتم و چهلم و شب سالش را برگزار کردند و حلوایش را هم خوردند. نکند هنوز از این امام زاده مثل سایت پیک نت راه توده انتظار شفاعت دارید؟ این امام زاده مثل دوره ای که سر کار بود هیچ کوری را بینا و هیچ کچلی را درمان نکرد. بی خود به درخت خشکیده کنار امام زاده دخیل نبندید. مگرنشنیدی، اخیراً همه امام زاده ها را با جاده های اتوبانی به جمکران وصل کردند و به ترتیب قدمت و اهمیت شان با شماره از هم تفکیک شدند و زیرنویس برای هر کدامشان گذاشته اند؟ این امام زاده اصلاحات هم فعلا تا ظهور امام فراری تعطیل است. لطفاً به دفتر مرکزی جمکران واقع در شهر قم یا سر قبر آقای خودمان، امام(راه حل) انتهای شوش، اول جاده قم، بخش برادران یا خواهران مراجعه کنید. اسکناس زیر پنجاه هزارتومان پذیرفته نمی شود. چک های حامل و غیر حامل را هم قبلاً نقد کنید و یا تراول چک تضمینی را اول داخل پلاستیک بگذارید بعد به داخل چاه بیندازید. آقا امام زمان فراری شبها از تونل های زیرزمینی به چاه خودشان می روند و شخصاً پول ها و چک ها را کنترل می کنند.
سالهای قبل از ظهور امام(راه حل) آن وقت ها که من بچه بودم یادم می آید، مرحوم آشیخ ناطقی ما عصرهای پنجشنبه به اصطلاح خودمان شبهای جمعه، می آمد خانه ما گوشه ایوان روی آن صندلی لهستانی می نشست، و از روز محشر می گفت و کمی هم حسین حسین می کرد و دوریالی اش را از لای فرش برمی داشت و می رفت تا هفته آینده دوباره بیاید حسین را ببرد کربلا و زینب رادربیابان های کوفه اسیر کند و دو طفلان مسلم را بلای دیگری سرشان بیاورد.
شما چرا همش فکرهای بدبد می کنید؟ منظورم از بلای دیگری سرشان بیاورد از آن نوع بلاها نبود، بیچاره آقای ناطقی ما ازاین وصله ها به او نمی چسبید. آدم بی آزاری بود به همان دو ریال های مادرم قانع بود، توقع دیگری هم نداشت. بعدها که بزرگتر شدم، اواسط دهه چهل، آشیخ ناطقی ما مرده بود. هیچ آشیخی صندلی خالی لهستانی او را اشغال نکرد. قبل از جمهوری امام(راه حل) باورهای خرافی مردم داشت کم کم رنگ می باخت. اواخر دهه چهل، بندر چمخاله خودمان پُر بود از بیکینی پوشان، در شهر کوچک ما کنار سینما ایران سینما تاج و سینما نیاگارا ساخته شد. اگر ماه محرم صد هزار سر بریده حسین را بر نیزه خیزران می کشیدند و همه با هم شروع به قرآن خواندن می کردند نه از تعداد سینماروها کم می شد و نه از بیکینی پوشان ِ چمخاله، انزلی و نوشهر و...
پس از سی سال ترویج خرافات، مردم بیچاره را که همپای اروپا و غرب داشت جلو می رفت تا ته چاه جمکران تنزل دادند.
مش اکبر همسایه دیوار به دیوار ما، از حسین آقا برادر خانومش شنیده بود که نوه عموش می گفت مردم شبهای جمعه پابرهنه از شرق و غرب، شمال و جنوب راهی جمکران می شوند. کنار چاه امام غایب شبهای جمعه، محشری برپاست. تماشای جماعت کنار چاه امام غایب آدم را حالی به حالی می کند. کسانی که چندین ماه در نوبت شفا یافتن، با طناب و زنجیر و بند کفش به میله های کنار چاه بسته شده ند، چلاق و کمرشکسته و ناقص العقل و ورشکسته و دارندگان دردهای بی درمان دیگر. ازلابلای مریض های اسلام یکی که شفا پیدا می کند، اول از همه او را لخت مادرزاد می کنند و البسه تنش به هزار تیکه تقسیم می شود. مش اکبر از قول حسین آقا برادرخانومش که او هم از نوه عموش شنیده بود می گفت آن روز که کنار چاه امام غایب بوده یک چلاق مادرزاد شفا پیدا کرده بود. مردم به او حمله می کنند، لباسهاشو تیکه تیکه برای تبرک می برند و از بس آن بیچاره رو اینور و اونور کشیده بودن که دوباره پاش چلاق شده بود. مش اکبر از قول حسین آقا برادر خانومش که او هم از قول نوه عموش می گفت چند ماه بعد وقتی دو باره به جمکران رفته بود آن چلاقه را باز با طناب به میله چاه بسته بودند. نوه عموی حسین آقا برادر خانوم مش اکبر همسایه دیوار به دیوار ما می گفت آن شب رفتم پیشه چلاقه نشستم پرسیدم مشدی مگر تو شفا پیدانکرده بودی؟ منم آنروز بودم هرچه سعی کردم ازلای جمعیت راه باز کنم از روی دست مردم لااقل یه تیکه از شورتت رابکنم نتونستم. جمعیت زیاد بود راه نمی داد. چلاقه گفت ای آقا دس رو دلم نذار که خونه. آره، من آنشب خوب شده بودم آقا امام زمان اومده بود دستمو گرفت و به من امر فرمود: عباس پاشو برو خونه! اول به عربی گفت. من نفهمیدم بعد آقا به فارسی روان به من گفت: عباس پاشو! من تا بلند شدم دست آقا رو ببوسم، مردم فهمیدن. آقا هم برقی زد و دوباره غایب شد. مردم از بس منو اینور و انور کشوندن دوباره پامو چلاق کردن. از آن شب اینجانشستم آنقدر زار زدم. دیشب آقا باز به خوابم تشریف آوردن و فرمودن: عباس مگه من تورو شفا نداده بودم؟ منم گفتم آقا فدات بشم تو بیا ظهور کن من با همین پای چلاق دررکابت آنچنان شمشیری بزنم که از خون کفار رودخونه خشکیده زاینده رود هم سیراب بشه. آقاجان قربون صورت نورانیت بشم، من مقصر نیستم این مردم زبان نفهم از بس منو کشوندن اینور و انور دوباره چلاقم کردند.
آقا فداش بشم، گفت: عباس تو فکر کردی من بیکارم که دم به ساعت ظهور کنم و پای چلاق تو را شفا بدم؟ همین جا بشین تا صبح دولتت بدمد. معنی این حرف آقا رو نفهمیدم. مش اکبر می گفت حسین آقا برادر خانومش گفته نوه عموش به چلاقه گفت بشین تا صبح دولتت بدمد، معنی اش این است من الان کار دارم همین جا بشین من دوباره میام. عباس به نوه عموی حسین آقا برادر خانوم مش اکبر همسایه دیوار به دیوار ما قول داد که اگر دوباره آقا اومد اونو شفا داد یه تیکه از شورتشو براش بذاره کنار. نوه عموی حسین آقا برادر خانوم مش اکبر همسایه دیوار به دیوار ما می گفت حسابی صحبت ما گل انداخته بود. از مش عباس پرسیدم یه خورده از آقا امام زمان بگو. گفت ای آقا چه می پرسی؟ در جا پهنای صورتش پر اشک شد. زار و زار گریه می کرد. گفت: آقا فدای قد وبالاش بشم صورت نگو عینهو کارخونه برق! نورانی! قد نگو سرو، عبا و عمامه فاخر و یمانی. ابرو همچون کوهان شتر کشیده و قوس دار چشم دوکاسه پُرخون. وقتی دست مبارکش را دراز کرد و دست منو گرفت و گفت: عباس پاشو! نمی دونی چه حالی شدم! یک لحظه احساس کردم برق سه فاز منو گرفته. تمام تنم داغ شد انگار نه انگار از آن ننۀ پیر، چلاق زاده شدم یک در یک پاهام درست شد.
یکی کنارما فال گوش ایستاده بود. به بغل دستیش گفت این چلاقه آقا امام زمان رو دیده. در چشم بهم زدنی هر کی رسید، یک انگشتی به عباس رسوند یک گلوله اسکناس ریخت تو دامنش . مش اکبر همسایه دیوار به دیوار ما از قول حسین آقا برادر خانومش که او هم از نوه عموش شنیده بود، می گفت دیدم در چند ثانیه هزاران انگشت به عباس رسید و مشت مشت اسکناس کنار ما ریخته شد. نوه عموی حسین آقا گفت به عباس آقا گفتم مگر دیوانه شدی دنبال علاج پای چلاق میری؟ همین جا بشین طی یکماه من و تو میلیاردرمی شیم. من پول ها رو جمع می کنم تو هم ننه من غریبم در آر و هی از آقا امام زمان قصه بباف. برادر خانوم مش اکبر از قول نوه عموش می گفت چند ساعت بعد جلوی ما حسابی پول جمع شده بود. یهو یه جوان کت و شلواری خیلی با ادب آمد جلو سلام کرد و گفت: سهم این کار میشه هفتاد درصد ما، سی درصد تو. در غیر این صورت کاسه و کوزه رو جمع کن بزن به چاک! نوه عموی حسین آقا برادر خانوم مش اکبر می گفت: فکرمی کنم یکی از همین آقا زاده ها بود. من به مش عباس گفتم: در جا قبول کن! اینجا سرقفلیش خیلی بیشتر می ارزه.
تا اینجای این مطلب رو که نوشتم، برا میرزا آقا شم شم خان خوندم. برگشت گفت: لیله کوهی جان میدونی داری انگشت تو سوراخ مار می کنی؟ گفتم: خوب می دانم و از کینه علی وارشان هم دقیقاً آگاهم. علی شان هم شمشیرش دوسر داشت که مبادا کسی جان سالم بدر ببرد. یکی از افتخارات زنش این بود شبها شمشیر خون آلود شوهرشو پاک بکنه.
همۀ اینارو گفتم تا به اینجا برسم. ما چرا نباید اجازه داشته باشیم تابو بشکنیم؟ هزار و چهارصد سال قبل حسن انگورخورد. حسین اسها ل گرفت. زینب رفت رو صندلی در بارگاه یزید و نطق تاریخی کرد. دو طفلان مسلم هم از تشنگی هلاک شدند. به ما چه؟! چرا نمی شه به اینا گفت بالای چشم شون ابروست؟ تا دهن وا می کنی از برگ گل نازک تر به دین مبین شون بگی، به رگ غیرت اسلامشون بر می خوره. برای دادخواهی اسلام هزار و چهار صدساله شون، چه شمشیرها ازنیام کشیده و چه سرها از تن جدا کردند. حرف زدن در مورد قبای پیغمبرشون حکم مجازات سنگسار داره. اگر در مورد کودک نوازی محمد شون حرفی بزنی، یه مشت دیوانه از جابلقا تا جابلسا می ریزن تو خیابونا. اما خودشون هرغلطی دلشون بخواد می کنند و هر توهینی به هرکسی بخوان میگن. غیرازدوستاشون بورکینافاسو، ونزوئلا، سوریه، اندونزی، پرچم بقیه کشورهارو در میادین شهرها به آتش می کشند. دراین بیست و نه سال استقرار حکومت قرون وسطایی شون به همۀ مقدسات عالم توهین کردند و از کسی عذرخواهی نکردند. بهائی ستیزی، یهودی ستیزی، زرتشتی ستیزی، مسیحی ستیزی... درپروندۀ ستیز با ادیان غیرخودی در این بیست و نه سال فراوان دیده شده. اگردستشان به سنگ پرستان آفریقایی می رسید، به آنها هم رحم نمی کردند.
"سلمان رشدی" نویسنده رُمان «آیه های شیطانی» با فتوای خمینی به مرگ محکوم شد. کاریکاتوریست دانمارکی محکوم به مرگ شد. فیلم ساز هلندی باضربه های چاقوی اسلام محمدی درخیابونای هلند نقش آسفالت خیابان شد. مجسمۀ تاریخی بودا در کابل به دست همین دیوانگان ویران شد. فریدون فرخزاد شومن معروف ایرانی به خاطر شوخی با رساله خمینی با کارد اسلامی سلاخی شد. اول نوروز1387 درحومه مادرید اسپانیا "منوچهرفرهنگی" انسان شریف و فرهیخته در سن 82 سالگی با دشنه اسلامی به پاس خدمات فرهنگی اش از اسلام ناب محمدی عیدی دریافت کرد.
اجازه بدهید برای روشن شدن حرف هایم یک نمونه از همین اصلاح طلبان دو آتشه را مثال بزنم. اتفاقاً هم طنزگو است هم سیدآل یس. به همین خاطرطنزهاش جان و رمق ندارد. گویا کفگیرش به تهِ دیگ خورده فقط ته دیگ های سوخته بالا می آورد. اسم دکتر محمود دیوانه ما رو گذاشته «محمودنفتی». در انتخابات دور گذشته چنان به سر و صورت کوبیده بود که کبود شده بود. واسه اینکه کسی نفهمه رو سرش کلاه گذاشت و عینک دودی زد. میگی نه، برو صفحه اول رادیو زمانه رو نگاه کن! یه جا ازش چیزی خوندم نوشته بود: آدم یک رئیس جمهوری دزد داشته باشه بهتره از یک رئیس جمهوری تند و تروریست. باید به این «سیدآقا» عرض کنم که «سیدآقاجان» اشتباه شما همین جاست.
این سردار بازندگی! این جمهوری اسلامی محبوب شما سی سال آزمون پس داده و آدم هایی مثل «محمود نفتی» زیاد در آستینش داره. هروقت بخواد باشامورتی بازی درش میاره. «سیدآقاجان»: حتماً شنیدی که میگن «چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا» این آقا دزده، رییس جمهوری محبوب شما، دزد معمولی که نیست، شاه دزده! آش رو با جاش می خوره. نفت و گاز رو هم باهم! «سیدآقا» حتماً شما دراین چندسال اقامت در دول اروپایی دیدی یا شنیدی وقتی سیاستمداری به یک هزارم ازاین نوع دزدی های افشا شده "پالیزدار"ی ویا جرایم دیگر مثل نماز جماعت با شش زن عریان و یا کثافت کاری معاون دانشجویی دانشگاه زنجان ... و متهم می شوند پس از افشای ماجرا در جراید اروپا و آمریکا اول از همه استعفا می دهند و بعد هم روانه زندان می شوند و یا حتی دست به خودکشی می زنند. درحالیکه در حکومت عدل علی ملایان پس از هزاران کثافت کاری و دزدی های میلیاردی سُر و مُرو گنده صاف صاف راه میرن و تازه به مقام بالاتری ارتقاء پیدا می کنند. والخ...
به قول دکتراسماعیل خوئی:
وین زلزله کز علم در ارکان خرافه ست
خواب همه آشوبد و آرام شما نه!
ای مرگ پرستان! بپژوهیدم و دیدم
هردین به خدا ره برد، اسلام شما نه!
25 ژوئن 2008 هشدرخان آلمان

سهم آقای هوشنگ توزیع از خانۀ پدری!
به پرویز صیاد
ه. لیله کوهی


آقای پرویز صیاد عزیز،
در طول تاریخ ازهر مدرسه ای اعم از سینما و تئاتر و... و از زیر دست هراستادی، شاگردان خلف و ناخلف بیرون آمده و خواهند آمد.
بی شک آقای هوشنگ توزیع نه اولین شاگرد ناخلف و نه آخرین آنان خواهد بود. خاصه در این روزگار بحران ارزش ها.
یکی مثل آقای فرهاد آئیش همبازی آقای توزیع در تئاتر "سهم ما از خانۀ پدری" به کارگردانی خود آقای توزیع، بدون داستان پردازی و نطق تاریخی سرشان را می اندازند پایین و می روند ولایت و به کار بازیگری مشغول می شوند. ارزش گذاری روی کارهای هنری ایشان را بگذاریم به عهدۀ ناقدین سینما و تئاتر. اما مطلب، رفت و آمد پُر سروصدای استاد بزرگ آقای هوشنگ توزیع به خانۀ پدری است آن هم نه یک بار بلکه چهار بار.

بهانه نوشتن این یادداشت به شما، شرکت ایشان در برنامۀ میزگردی باشما(صدای آمریکا)است به دعوت آقای بیژن فرهودی. ایشان در آن برنامه چندین بار از شما به عنوان استاد خود یاد کردند و در عین حال مدعی شدند که به گفته دوست و دشمن اگر در ولایت می ماندند تا حال تبدیل به یک سوپر استار شده بودند. برمنکرش لعنت! اما به چه قیمتی؟

استاد عزیز آقای توزیع،
درایران امروز سوپر ستاره ها خانه نشین اند یا کارهایشان در راهروهای سازمان عریض و طویل سانسور در انتظار مجوز نمایش از این دست به آن دست می شود و قیچی به دستان با قیچی اسلام ناب محمدی آنها را چنان تکه پاره می کنند که پس از چندی چون شیری بی یال و دُم به بازار عرضه می شود. و یا مثل فیلم «علی سنتوری» ساختۀ آقای "مهرجویی" که پس از مدتها انتظار اجازه اکران نمی یابد و سرانجام، جانش به لب می رسد و فیلم را مجاناَ در سایت های اینترنتی به نمایش می گذارد.

اینها سرگذشت آن دسته از هنرمندانی است که ماندند و سالها محرومیت، فشار و... را تحمل کردند و ما به تلاش آنها ارج می گذاریم.
اما آقای توزیع را با چهرۀ دیگری می شناسیم. درتبعید، نخستین بار شاهد بازی او در فیلم «هتل آستوریا» ساخته آقای "علامه زاده" بودیم. یک فراری تحت تعقیب که به دست پلیس ترکیه دستگیر و تحویل جمهوری اسلامی شده و اعدام می شود و بعد هم چندین بار شاهد همکاریش با شما در فیلم "فرستاده" و تئاتر "سینمارکس" بودیم و بعد هم کارهای خودش.
جمله ای از تئاتر "سهم ما از خانۀپدری" درگوشم است که می گفت "اینها حتی راضی نمی شوند ما یک آدرس در ایران داشته باشیم" نمی گویم آقای توزیع نماد اعتراض در تبعید بود. اما نباید از هنرمندی که نقشهای اینچنینی بازی می کند، انتظارداشت که لااقل به احترام آن انسانها که زمانی به تصویرشان کشیده امروز مسئولانه ترعمل کند؟

آقای صیاد عزیز، روی سخنم با شماست که همکار دیروزتان امروز به بهانۀ نخ نمای بیماری مادر به ایران می رود. هنرپیشه ای که روزی نقش"فرستاده" جمهوری اسلامی را بازی کرده و ماموریتش ترور مخالفان تبعیدی بوده، امروز مدعی است که در رفت و آمد به ایران هیچ مشکلی برایش ایجاد نشده و پس از مرگ پدرشان هم فقط توهمات از مسافرتش به میهن جلوگیری کرده و به دیگر تبعیدیان توصیۀ می کند که آنان هم ترس! را کنار گذاشته و به اندازه او شجاعت به خرج داده و بروند در پی گرفتن "سهم شان از خانۀ پدری". فکر کردم شنیدن این حرف ها برای شما چه سخت است.

اما آقای صیاد عزیز، به گمان من مردم بهترین قاضی در هر روزگاری هستند و آن شب هم پس از باز شدن خطوط تلفن همین مردم با سوالات و نظراتشان حق مطلب را ادا کردند. و من یقین دارم اگر آقای توزیع سر سوزنی احساس می کرد مردم آن هم از ایران با او چنان کنند! هیچگاه در آن برنامه شرکت نمی کرد. آقایی از شیراز تماس گرفتند و گفتند این کار شما اسمش شجاعت نیست این معامله است و شما با دولت مردان ایران وارد معامله شدید و کارت سبز دریافت کردید.
هوشنگ توزیع در خاطرۀ مردم ایران دیگر صدای اعتراض نیست. نه او را به نقشهای سابق بلکه در زد و بند و معامله با حکومتگران می شناسند که براستی نمی دانم چه نفعی را در آن دیده که به دنبالش رفته. چه چیزی می تواند هم سنگ احترام و عشق مردمی باشد که هنرمند برایش تمام زندگی و استعدادش را می گذارد نکته جالب این که درست یک هفته قبل و در همان برنامه شاهد تجلیل از هنرمندی بودیم که در تمام این سالها با مردم ماند، برایشان ترانه سرود، آواز خواند، حرف زد، فریاد کشید. آقای شهیار قنبری روی همان صندلی نشست. از هنرمسئول حرف زد، از تبعید و همینطور از مرگ پدرش حمید قنبری و از درد نبودن بر بالین پدر.
و پس از بازشدن خطوط ارتباطی دیدیم که ترانه سرای سه نسل است و دوریش از نقش برجسته او از جایش درقلب مردمی که برایشان می سراید چیزی کم نکرده. دختر جوانی با بغض می گفت که چطور ترانه های او به شبهای زندگیش رنگ و گرما می بخشد و...
اما آقای توزیع مخاطبانش را در میان این مردم جستجو نمی کند. او نقش هنرمند تبعیدی را به نمایش در دوبی و مسافرت به ایران فروخته. اما آیا جایی در خانۀ پدری دارد؟ آنجا که چماق اسلام برسر هر کار هنری از سینما و تئاتر گرفته تا ترانه و شعر و ترجمه... فرود می آید و بوسه، عشق، و زندگی حذف می شود؟ آنجا که "موسیقی مخفی" از هر موسیقی علنی دیگری شناخته شده تراست. آنجا که نسل پس از آقای توزیع می خواند:
"اینکه زاده آسیایی، اینو میگن جبر جغرافیایی، ای عرش کبریایی، کی با ما راه می آیی، جون مادرت؟»
و یا "کوکوی دو شب مانده از آن ما، کلفتی پرونده از آن ما، انتقاد سازنده از آن ما، ملی پوش بازنده ازآن ما، خلقت ناخوانده ازآن ما، شاید که آینده از آن ما، شاید که آینده از آن ما، شاید که آینده از آن ما...»
25 مه 2008 هشدرخان آلمان


ما بی پدرمادرها!
ه . لیله کوهی

نه ، نه ! فکرتان را به جاهای بد بد نبرید! زبانم لال، مادرم با کسی دَدر نرفته بود. زیر بوته هم به عمل نیامدم. منظور از بی پدر مادر، آن نوع دیگرش است. پدرمادردارانِ بی غیرت و بی احساس. آنقدر بی احساسیم که حاضر نیستیم لحظه ای به آن مادر بیچاره که از نافش قیچی شدیم فکر کنیم. غافل از اینکه، همین حالا روی سجاده تسبیح بدست، داره به جان ما در ولایت غربت دعا می کنه. مبادا تار مویی از ما کم بشه یا خداناشناسی بیاد حین خوردن غذا در رستوران میکونوس ببنددمان به گلوله و با فحش «مادرقحبه» تیر خلاص هم بزنه.
انگا ر نه انگار فرزند خلف آن پدر بیچاره ایم که هر روز از کله سحر تا بوق سگ برای پُر کردن شکممان سگ دو می زد. تعداد ما آدم های بی احساس کم نیست. یا بهتر بگم کم نبود! عینهو پارچه وطنی شدیم. روز به روز آب می ریم و کوتاه تر می شیم.
نمی دونم اولین بار این تخم لق را چه کسی شکست؟ آن خدا نگهدار یا آن خدایی زادۀ پیک نتی؟ پانزده شانزده سال قبل گفته بودند : برگردید! امام، در باغ بهشت را باز کرده است! قبل از مشارکتی ها سردار سازندگی دعوتمان کرده بود بریم مشارکت کنیم برای ساختن. آخه خوب می دونست ما فقط در تاکسی و پیتزا و کیوسک و خواروبار و حلیم و کله پاچه تخصص نداریم. بلکه هر کدام از ما کاری خواهیم کرد کارستان. به همین خاطر دعوت شدیم.
این « آقا سردار » هیچ قصد بدی نداشت. نمی خواست مارا سر ِ دار ببرد. درپی ساختن بود. به آن بیچاره بُهتان زدن که در قتل های زنجیره ای مشارکت داشته یا رسم الخط قتل ها را می کشیده و دیگران آن نقشه ها را در ایران و اروپا اجراء می کردن. من که فکر می کنم همش کار آن پدر سوخته "سعید امامی" نوکر اجنبی بود. با نقشه جاسوسی از « آمریکای جهانخوار » به ایران برگشت و ماموریت داشت سردار ما را بدنام کنه! بعد دید زیادی شکر خورده، رفت روش واجبی خورد و مُرد. به سردار ما چه ربطی داره؟! داستان آن نویسنده ها هم هیچ ربطی به سردار نداره. آنها چون پول وپَله ی درستی نداشتند، رفتند از شمس العماره بدترین اتوبوس ممکن را اجاره کردند. درست حکایت ماشین مشتی ممد علی است که نه بوق داشت و نه صندلی. خب، می تونست این ماشین هم ترمز نداشته باشه. اصلاًَ به کسی چه مربوط؟ خود اتوبوس داشت می رفت ته دره! چرا این همه نویسنده با هم می خواستن برن ارمنستان؟ می موندن تا این سعید پدر سگ یکی یکی اونارو، مثل مختاری و پوینده و میرعلایی و خیلی های دیگه سرشونو زیر آب می کرد. همش تقصیر این سعید لعنتی است با آن آیت الله قلابی "فلاحیان". سر دارسازندگی مارو تبدیل به سردار بازندگی کرد.
راستش الان که نگاه می کنم، می بینم "مسعود خان لندنی" راست می گفت اگر کمی عاقل بودیم مثل بچۀ خوب حرف شنو ، می رفتیم سر یکی از صندوق ها در لندن، پاریس، برلین یا استکهلم به سردار خان رأی می دادیم. به جاش حالا درگیر این دیوانۀ زنجیری نبودیم تا پاک آبرومان در دنیا بره. دیدید چطور آبرو و حیثیت مارو پیش نمایندگان ملل بُرد؟ به اونا گفت شما مسلمان شیعه نیستید تا مثل من آقا امام زمان را ببینید: همین حالا آقا امام زمان عج الله را در هاله ی نوری بالای سرم جلوی تریبون سازمان ملل می بینم که مثل لامپ مهتابی می درخشه و به من میگه: «محمود"، پسرم، تو برو با کُفار بجنگ! من پشتت هستم. برای همین حمایت آقا امام زمان است که محمود دیوانه شمشیر رو از رو بسته و به همه اعلان جنگ میده. اروپایی ها هم آنقدر ترسو هستن که هر کی بگه چخه، سریع ماست ِ شونو کیسه می کنند: مگه ندیدید چطور با ماجرای سلمان رشدی یا سر قضیۀ کاریکاتور ها کاسه لیسی کردند؟ تولرانس سرشون نمی شه. خب، تولرانس ندارید که این مسلمونای بیچاره توی اروپا یک مسجد درست و حسابی ندارند. تازه اومدن نقشه ی مسجد ی رو کشیدند یه هوا کوچک تر از کعبه. مردم متمدن کُلن و حومه آنچنان علم شنگه ای راه انداختند بیا و ببین! اگر واقعاً این اروپایی ها ریگی به کفش ندارند، اجازه بدن برادرا و خواهرای مسلمان در خیابانهای پاریس و لندن و برلین و آمستردام نماز بخونند. یا اجازه بدن فتوای امام (ره) اجرا بشه و مردم مسلمان، سلمان رشدی بی دین و اون کاریکاتوریست دانمارکی ِ پدر سوخته و اون زن ِ دستیار فیلم ساز هلندیِ ِ ضد اسلام به درک واصل شده را دستگیر بکنند و کت بسته تحویل عدل الهی بدهند. این یعنی تولرانس.
بگذریم : ما جداً از روی مسعود خان لندنی و سردار خان و دیگر خان ها و جان ها خجالت می کشیم و شرمنده ایم. اگر حر فشون را گوش می دادیم، این بلای آسمانی بر ما نازل نمی شد . خود سردار توی یک جلسه خصوصی به آقا مسعود گفته بود من اگر دوباره رئیس جمهور بشم این لباس نکبتی رو آتیش می زنم و تو مسعود جان، از لندن یک دست کت و شلوار و کراوات مارک جورجیو آرمانی برام بفرست. وقتی لباس ها رسید میدم فائزه، صبیه خودمون ببردش کنار چاه جمکران طواف بده و از آقا عج الله التماس دعا بگیره و برگردونه. کفش را هم به همین مش حسن کفاش خودمان، کنار منزل خانم والده سفارش میدم. مش حسن کفش های دس دوزش با بهترین های ایتالیا و اسپانیا رقابت می کنه.

***
ازاین بیست و پنج شش سال، ده پانزده ساله که هی سنگین سبک می کنم. به خودم میگم اینها مسلمانند و دروغ نمی گویند. چندین بار رفتند سراغ خانواده ما، برامون پیغام فرستادند چرا برنمی گردید؟ بیایید با خانواده تان و شهر زادگاه و کشورتان دیدار داشته باشید و اگر خودتان مایل باشید با ما هم «گفتگو» کنید برای انتقال تجربه و راهنمایی، برای بهتر ساختن یا انتقاد سازنده. ما برای شما در یکی از بهترین هتل های تهران، هتل اوین، امکان ِ گفتگو فراهم می کنیم. از شما در فصل های مختلف از مرغوب ترین میوه های تابستانی مثل شلیل لواسان و گوجه سبز مازندران و آلوی درجه یک خراسان پذیرایی می کنیم. اگر زمستون تشریف بیاورید با انار صفرا ُر ساوه و پرتقال آبدار شهسوار و سیب قرمز ورامین. اگر خواستید صبحانه با ما باشید، کله پاچه درجه یک ِ سه راه امین حضور یا هلیم داغ پشت مسجد شاه. عصر تشریف بیاورید، آش رشته با نعناع داغ . عصر تابستون قدم رنجه بفرمائید، بستنی دبش اکبرمشتی از خیابان ری سه راه بوذرجمهری، پشت بندش نون خامه ای عالی قنادی نیشکر زیر پُل رومی. مثل خود ما اگر درویش باشید، از بازار نون سنگک داغ، پنیر گوسفندی لیقوان با نعناع ترخون تازۀ کن و سولقون. میگیم بچه ها برن از باغ آیت الله کنی براتون بیارن. اگر هوس چلوکباب داشته باشید با چلوکباب دبش شمشیری و دوغ آبعلی ازشما پذیرایی می کنیم.
آخ که دلم واسه همشون لک زده. ولی وقتی اینها رو تو ذهنم زیر و رو می کنم، می بینم زیاد به مسلمونی اینها باور ندارم. چون تمام بیست و نه سال دُم خروسه و سط قسم حضرت عباس از لای عباشون زده بیرون. میگم اگه راست می گفتن برامون پالوده شیرازی با آبلیموی تازه میارن، پس با فرخزاد بدبخت در آلمان چرا اونجوری کردن؟ اگه میخوان سرپل تجریش به ما کباب شیشلیک بدن، پس چرا فروهرها رو تیکه تیکه کردن؟ نه بابا، میگن شما رو می بریم بام تهران بهتون کافه گلاسه میدیم! آره ، پس کی بود سلطانپور رو از سرسفره عقد برد و کشت... میگن درهتل هفت ستاره جزیره کیش ازتون پذیرایی می کنیم. اگه راست میگن، پس کی بود دکتر برومند رو در پاریس کنار آسانسور آپارتمانش با چاقو سلاخی کرد؟
این سید همیشه خندان! برای قتلهای زنجیره ای رفته بود سونای زعفرانیه با عیال سعید امامی گفتگو بکند تا شاید سر نخی پیدا بشه. اما این خارج کشوری ها، اونایی که در حساس ترین شرایط وقتی که "جمهوری اسلامی ما" با "صدام یزید کافر" در جنگ بود، به دامن اجنبی پناه بردند، این بیگانه پرستان، آنروز ها آنقدرجنجال راه انداختن که نذاشتن آقا سیدخندان کارشو به سرانجام برسونه. آخرش دودش هم به چشم خودشون رفت هم به چشم سید خندان بینوا.

***
داشتم به گذشته نه چندان دور نگاه می کردم. ما به مناسبت روز جهانی حقوق بشر 10 دستامبر سال 1367 شمسی تعداد 2000 نفر ایرانی معترض مقابل سفارت (جمهوری اسلامی ایران) در شهر بن آلمان جمع شدیم. در همان سال روز 22بهمن در سالگرد به اصطلاح "پیروزی انقلاب" تعداد 1500 تا 1600 نفری در خیابان های شهر فرانکفورت آلمان دست به تظاهرات زدیم. پس از فاجعۀ تابستان سال شصت و هفت تعداد زیادی ایرانی معترض به سیاست های "جمهوری اسلامی ایران" و در اعتراض به آن جنایت هولناک، مقابل سفارت ایران در شهر بن آلمان فاصله 3 کیلومتر تا کنار دفتر سازمان ملل به شکل نمادین دست و پایمان را به هم زنجیر کردیم. این حرکت ها در آن سال ها بسیار تاثیر گذار بود. اما در سالروز های آن فاجعۀ هولناک و دیگر اعدام ها و اعتراض به دستگیری ها و جنایات دیگر "جمهوری اسلامی ایران" هر سال از تعداد ما در روز های اعتراض کمتر و کمتر شد. رسیدیم به سی تا چهل نفر! نمی دانم بقیه ی دوهزارن نفر ما کجا رفتند؟! دلایلش را نمی دانم در کجا باید جستجو کرد. آیا در انگیزه های ما خللی وارد شد یا از جنایات رهبران جمهوری اسلامی چیزی کاسته شد؟ یا واقعاً آن در باغ سبز ما را مسحورخود کرد؟
10 دسامبر 2007 به دعوت سازمان عفو بین الملل در پاریس و بروکسل باز هم به مناسبت روز جهانی حقوق بشر از ما ایرانیان در تبعید دعوت شده بود برای اعتراض، در مقابل پارلمان اروپا در بروکسل و در مقابل دفتر عفو بین الملل در پاریس جمع بشویم. اماجای بسیار تاسف دارد که در هر دو شهر تعداد فرانسوی ها و بلژیکی ها از ما ایرانیان خیلی بیشتر بود .
بارها در این باره با دوست نازنینی از آن سالها از تبار ما "بی پدر مادر ها" بحث کرده ام. هربار می گوید: چه فایده ای داشت؟ چه کسی صدایمان را شنید؟ چه مبارزه ای را پیش بردیم؟ به راستی چه برنامه ای داشتیم؟ با آن همه تنگ نظری، تفرعن، فراکسیون بازی، خودی و غیر خودی کردن، انگ زدن به این و آن که چون ما نمی اندیشیدند وعمل نمی کردند. بودن ما، در تبعید ماندن ما در اینجا کدام مبارزه را پیش برد؟ و چه دردی از مردم ما دوا کرد؟ و هر بار از خود می پرسم چرا همیشه فقط بخشی از واقعیت را می بینیم و چرا همیشه چند حقیقت ساده را به عنوان پاسخ در آستین داریم تا مانند آب کُر بر سر بریزیم که از هر آلودگی پاکمان کند.
پاسخ من اما این است که همان نفس بودن و ماندن مسئله است. نشانه همصدا نشدن، همرنگ نبودن، مخالفت و اعتراض است که نباید از آن دست برداریم. ما جز این اعتراض که شاید تنها نقطۀ مشترک همه ما باشد چه داریم در برابر دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی رژیم که با صرف هزینه عظیم، از جمله چهار کانال رسمی تلویزیون برای خارج از کشور و البته چندین کانال غیر رسمی، گذاشتن کنسرت، پخش آش و پلوی نذری و در باغ سبز نشان دادن به ایرانیان غریب و دور افتاده از وطن و هزار ترفند دیگر می خواهد که فقط نباشیم: ما، همین گروه کوچک که هرکدام در حد توانایی خود پراکنده، خسته، زخم خورده ولی هنوز زنده و معترض به صدای بلند «نه» می گویند و به بازی آنها تن نمی دهند. ما می دانیم هر قدمی که عقب بنشینیم یا از پا بمانیم، کلاف در هم پیچیده سنت و دین زنجیری دیگر بر دست و پای انبوه زنان و مردان وجوانان درون مرز خواهد بست که امکانات زندگی و بازگشت به اروپا و آمریکا را در دست ندارند.
25 فوریه 2008
-------------------------------------------------


© 2008

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

من و پچ پچهای ذهن...


ه . لیله کوهی


دیشب به تماشای فیلم زندگی ادیت پیاف آوازه خوان بزرگ فرانسوی نشسته بودم. تمام شب ذهنم را صحنه های فیلم پُر کرده بود.

صبح که می شود، همچنان در گیر فلاش بک های فیلم هستم. لحظه ای رهایم نمی کند. لباس می پوشیم و سوار ماشینم می شویم. فاصله ی خانه تا محل کارم با هم گرم گفتگو هستیم.

اغلب روزها این فاصله را نیم ساعته طی می کنم، اما امروز تا ابدیت...

می روم توی جلد سیمون، دوست و دستیار خانم پیاف در محله ای شلوغ از پاریس، کلاهم را از سر بر می دارم، با دستی چسبیده به تیرک چراغ برق دست دیگررابا کلاه جلوی زنان و مردان در حال عبور می گیرم و جرینگ جرینگ سکه ها را می شنوم. با پاسبانی که مانع از خواندن خانم پیاف می شود دهن به دهن می شوم. می گوید، سیمون برای امروز بس است. بال به بال می شویم و از کوچه های باریک سنگ فرش محله های پاریس که نم باران خیس شان کرده می گذریم. به کافه ی لوگرنی می رسیم. کافه مملو از آدم است، از لابلای میز ها ودود سیگار که رقص کنان بطرف سقف کافه در پروازند عبور می کنیم. پشت بار می نشینیم، اولین پیک مارتینی را سفارش می دهیم. پیک دو سه، ده و یازده. مست و تلو تلو خوران از کافه می زنیم بیرون. با باج گیرمان شاخ به شاخ می شویم. باقی مانده ی انعام آوازه خوانی را دو دستی تقدیم رئیس باج گیرها می کنیم. تازه، مثل هر شب می شویم آس و پاس. دست از پا دراز تر به خانه برمی گردیم.

فردا، باز روز را با آوازه خوانی ادیت شروع می کنیم. امروز به محله اشراف پاریس

می رویم. بر خلاف دیروز، پول ها اسکناس اند و ازشان صدایی بلند نمی شود. از دیدن اسکناس ها شادم و سرخوش،شادی تمام پهنای صورتم را پو شانده.

ادیت در دنیای آوازش غرق است، پادام... پادام... پادام...

مسیو لویی دوپله امروز خانم پیاف را کشف می کند. به کاباره مون مارتر دعوت می شویم. مارا به آهنگ ساز بزرگ مسیو ریمون آسو معرفی می کنند.

خانم پیاف بزرگ می شود. بزرگ، بزرگ، بزرگ. جهانی می شود.

***

ها چی! ضبط صدا ببخشید! یادم رفته بود سر کارم هستم. مشتری مرا صدا می کند چیزی می خواهد. بخودم می گویم کاش حالا نمی آمد و مرا با پستوی ذهنم تنهامی گذاشت. یک جوری محترمانه دست به سرش می کنم. دوباره بر می گردم پاریس نزد خانم پیاف.

زوایای فیلم را مرور می کنم ضعف ها و کاستی ها ی شخصی و تند خویی این آوازه خوان بزرگ، و نگاه مردم فرانسه به ارزش های ملی شان.

هنر را از دو سو به ارث برده بود: مادری آوازه خوان دوره گرد و پدری آکروبا تیست. کودکی خانم پیاف پُر بود از درد و رنج. مهر مادری را نه از مادر واقعی، بلکه ازخانه ی زنان، از تی تین و گرمای تن آن زن خود فروش که حسرت داشتن فرزندی مثل ادیت را دارد.بی شک آن روزی که با ادیت خود را در یکی از اتاق های فاحشه خانه زندانی کرد و اصرار می ورزید که من از این پس خود فروشی نخواهم کرد وبا آن آرایش عجیب و غریب خواست به صورت فقر تف گنده ای بپاشد.

اولین باورهای آسمانی را تی تین به او القاء کرد. وقتی چشم های ادیت کوچولو دچار آسیب شد اورا به کنار آرامگاه مادر ترز می برند و از او می خواهند زانو بزند و التماس کند و این باور را ادیت تا پایان عمر با خود داشت. کودک بود، اما شعله ی ایمان را از درون شعله های آتش شعبده باز سیرک وهمکار پدرهم می دید و با او رازو نیاز می کرد. ضربه های کوچک و بزرگ یکی پس از دیگری در تمام زندگی بر پیکر لاغر و نحیف او وارد می شد. خودرا به جای سیمون می بینم در لحظه ای که پلیس به خواست خانواده ام مرا بزور از او جدا می کند. بعد ها سخت گیری ریمون آسو و مهربانی های خانم مارگریت مونو پیانیست مشهور از پیاف، خواننده ی خیابانی، که هیچگاه پا بند نظمی نبود، آوازه خوانی جهانی ساخت. پاداش این تربیت را بار ها حضوری،با قدردانی مردم فرانسه، دریافت کرد و پس از مرگ نیز. خود را سر میز کنار ادیت پیاف می بینم، آن شب که خانم مارلین دیتریش پس از کنسرت سر میزمان آمد و به ادیت گفت من سالها حس خیابانهای پاریس را گم کرده بودم و تو امشب با آواز هایت مرا به کوچه پس کوچه های پاریس بردی، و او لحظه ای دست و پایش را گم کرده بود. نمی دانست در جواب چه بگوید. من فقط در آن لحظه به چکه چکه های شامپاینی که با دستپاچه شدن ادیت روی میز واژگون شده بود و روی کفش هایم می ریخت فکر می کردم...

***

به خانه می رسم. صدای ضبط بلند است. فارسی می خواند: وطن کیه، وطن چیه، لالایی بچگیه،... زبان مادری مونه،مارو بهم می رسونه... تصویر ادیت پیاف با خطوط چهرۀ دیگران در هم می شود. مرضیه را می بینم. برای خواندن که عشق زندگی اش بود، مجبور به بالا رفتن از تانک و شعار دادن و تبلیغ سازمانی می شود. دلکش را می بینم. خسته و بیمار با صدایی گرفته آمده برای هموطنانش بخواند. لچک سرش کرده اند. برایش دست می زنم. فریاد می کشم. می خواهم صدایم رابشنود و بداند آنجا هستم، در میان انبوه جمعیت در سالن فولکس هوخ شوله ِ کُلن. روسری لیز می خورد و دلکش می خواند: خاطرات کودکی بر نگردد، دریغا! شور و حال کودکی بر نگردد، دریغا!

ادیت و دلکش یکی می شوند، دست هم را می گیرند برای مردمشان می خوانند. گوگوش را می بینم اشکهایش را وقتی پس از بیست سال سکوت توانست برای آنها که جوانی شان را با او زندگی کرده بودند بخواند.

چهره ها آنچنان در هم فرو رفته اند که دیگر قادر به تشخیص کسی از دیگری نیستم . اینجا سیمین غانم ، آنجا پریسا. احساس می کنم همه شان برای من می خوانند. چقدر سپاس، قدردانی و دلجویی از صدایی که از خانه ی خود تبعید شده دشوار است. مردم فرانسه برای ادیت پیاف دست می زنند، بلند می شوند کلاهشان را به هوا پرت می کنند. در میان آنهایم، فریادم را می شنوم، بلند تر و روی صحنه چهره ها، زبانها، رنگها با هم سر فرود می آورند. انگار همه شان می دانند چه می خواهم بگویم.

9 فوریه 2008